حكيم ابوالقاسم فردوسى
111
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آورد تا به دست تو تباه گردد . ليك تو آن گرگى را كه به دام آمده بود ، رها كردى . نمىدانم كه در اين كار ، چه پنداشتى ؟ شايد مىانديشى كه اگر خون او را بىدرنگ بر زمين ريزند ، ديگر پيران به جنگ نيآيد . ولى اين چنين ميانديش زيرا كه او با كينهاى بيشتر ، سپاه را به اين دشت خواهد آورد . اينك من چنگال به خون شستهام و كمر به رزم با او بستهام . پس اى پهلوان ، چون مرا دستورى دهى ، بسان شير ژيانى به پيش او خواهم رفت . اكنون شايسته است كه گودرز سپهبد به گيو بفرمايد تا آن زره سياوخش دلاور و كلاهخود و زره رومى را به من دهد و گره از بند زره برگشايد . گودرز كه آن گفتار او را بشنيد و آن دل و انديشهء هوشيارش را بديد ، از شادى بر او بسيار آفرين كرد و گفت : جاودانه بخت از تو نگردد . از آن هنگامى كه بر آن زين پلنگ نشستهاى ، ديگر نهنگان از دَم و شيران از چنگ بيآسودهاند . دليرانه به هر كارزارى مىشتابى و در هر جنگى چون شير ، پيروزى . اكنون نخست بنگر كه آيا مىتوانى با او به آوردگاه رَوى ، آنگاه جنگ با او را بخواه . زيرا هومان فريبكارى بدكنش است كه در آوردگاه همچون اهريمن است . تو جوانى و هنوز ساليان بسيارى را پشت سر نگذاشتهاى ، ليك بر تن خويش مِهرى ندارى . پس بگذار تا شير رزمديدهاى را چون ابر به رزم با او بفرستم تا بسان تگرگ بر او تيرباران كند و آن كلاهخود پولادينش را بر سرش بدوزد . بيژن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پهلوان ، جوان دلاور بايد كه هنرمند باشد . اگر مرا در رزم ِ فرود نديدهاى ، پس بايد اكنون دوباره مرا بيآزمايى . در جنگ پشن ، زمين را درنورديدم . هيچكسى نديده كه در روز كين ، پشت به جنگ كنم . اينك اگر هنرهاى من از ديگران كمتر است ، پس ديگر سزاوار اين زندگانى نيستم . پس اگر مرا از اين كار بازدارى و بگويى كه آهنگ هومان نكنم من نيز از تو در پيش شاه مىنالم و از اين پس ديگر كمر يا كلاه پهلوانى را نمىخواهم . گودرز از اين سخنان بيژن شاد گشت و بسان سروى آزاد شد . پس به دو گفت : براستى كه اختر بخت گيو ، نيك است كه فرزندى دلاور چون تو دارد . مرا آن روز